محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
284
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه مكان وى را وصف فرمود و اجازه داد به ديدار او برود و موسى با همراه خويش برون شد و ماهى نمك سودى همراه داشت كه گفته شده بود هر جا اين ماهى زنده شد مرد دانا همانجاست و به مقصود رسيده اى . و موسى با همراه خود برفت و ماهى را همراه داشتند و چندان برفت كه خسته شد و به صخره و آب رسيد و آن آب زندگى بود كه هر كه از آن بنوشيدى جاويد شدى و اگر چيز مرده اى به نزديك آن رسيدى زنده شدى و چون فرود آمدند و ماهى به آب رسيد زنده شد و به دريا رفت . و موسى مرد دانا را بديد كه از او « پرسيد : چرا به اين سرزمين آمده اى ؟ » گفت : « آمدهام تا از آنچه دانى به من بياموزى . » گفت : « تو با من صبر نتوانى كرد . » خضر اين نكته را از غيب دانسته بود و افزود : « چگونه بر چيزى كه از كنه آن خبر ندارى صبر توانى كرد ؟ » يعنى عدالت را از روى ظاهر شناسى و آن غيب كه من دانم ندانى . موسى گفت : « ان شاء الله مرا صبور يا بى و نافرمانى تو نكنم و گرچه چيزهاى نه به دلخواه بينم . » گفت : « چيزى از من مپرس تا خودم با تو بگويم . » و به ساحل دريا رفتند و منتظر كشتى نشستند و كشتىاى بيامد نو و محكم كه نكوتر و خوبتر و محكمتر از آن نديده بودند و بر آن نشستند و چون آرام گرفتند و كشتى به دريا رفت سمبه و چكشى در آورد و به يك سوى كشتى رفت و چندان سمبه بزد تا آن را سوراخ كرد و تخته اى بر گرفت و بر آن نهاد و به وصله كردن پرداخت . موسى گفت : « چيزى زشتتر از اين نيست . كشتى را سوراخ كردى كه مردمش را غرق كنى ، كار ناروايى كردى آنها ما را سوار كردند و در كشتى خود پناه دادند و همانند آن كشتى به دريا نيست چرا آن را سوراخ كردى ؟ » خضر گفت : « مگر نگفتم كه با من صبر نتوانى كرد ؟ »